تبليغاتX
گاه نوشت هایی برای آینده

گاه نوشت هایی برای آینده

نوشته های من درباره مسائل روزمره زندگی و جامعه و ...

با نهایت تسلیت وابراز همدردی ...اسپیرومتری چیز زیاد بدی هم نیست(خیلی تجربه داشتم)حقیقت باید گفته بشه(بودن یا نبودن مساله این نیست)...اگر مشکل مربوطه خیلی اذیت می کنه می تونم راهنمائی کنم.............در امور کفن و دفن ( پارچه ی ساتن ضد حساسیت) ..گریه کن(اورجینال).................تشخیص به هنگام لحظه ورود جناب اجل(با هماهنگی قبلی) ...اجرای کامل وصیتنامه(تقسیم اموال طبق اصل 44)(اجرای سهام عدالت) ...اما اگه زبونم !!! خواستی چند سال دیگه ؟؟؟؟؟؟؟؟دکتر خوب و اطلاعات داروئی..... ..و هر چیز در مورد ممد حیات و مفرح ذات(دم و بازدم) خواستی در خدمتم................اما اگه مثل اون فیلمه

خواستی حالت رمانتیک داشته باشه(پیشنهاد) می شه برات مثلث عشقی ساخت.... فکر کن کنارت هانیه توسلی (البته اگه بپسندی) اون طرفت هم (حالا چون توئی )آنجلیا جولی ...در حالی که به تو نگاه ملتمسانه دارن و تو لبات رو قوز کردی ..ابرو رو بالا می بری( بالاتر...خوبه)تحویلشون نمی گیری

...حالا تکون نخور ( چیک) تموم شد ..یه عکس بزرگ که نوار سیاه هم بالاش زده شده..می تونه برا سر مزار (آخ زبونم) مناسب باشه..( چقدر باید زبونم رو گاز بگیرم ..خسته شدم) ..در ضمن این شعر هم برا ... (اخ زبونم) بد نیست...

سر کوچتون نشستم.........1کیلو تخمه شکستم .....پلاک خونتون نود و هفته....منتظرت بودم یه هفته

نامه هامو پاره کردی.....درساتو بهانه کردی

لطفا بیت اخر با تکیه و تکرارخونده بشه(فارسی را پاس بداریم) لطفا گردن عقب ..جلو (نامه هامو پاره کردی ..درساتو بهانه کردی..) ..بعلت سوزناک بودن از ادامه آن ( ما مان دستمال کاغذی رو بیار.. ..خخخخخخخ) او..وه...او...وه ...... .امید م هی امیدم اگر بودی چه بودی !!! آقا تصویر نگیر... توصیه ی ایمنی=قسمت اخر نامه با موسیقی مربوط که برات ارسال شده(شرح دلاوری هاو شجاعت های امید) خونده بشه ...به جای کلمه جانبارا از امید جان استفاده بشه ...معنی اشعار ترانه چیزی تو مایه های شعر بالا...می تونین شعر بالا رو با آهنگ مربوطه هماهنگ بخونی..

حالا با هم (با احساس..چشمها لوچ بشه) جانبارا(نه ببخشید امید جان)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/16ساعت   توسط بابالنگ دراز  | 

 

من اينجا بس دلم
تنگ است ...
و هر سازي كه مي بينم، بد آهنگ است...
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي برگشت
بگذاريم...
ببينم آسمان هر كجا،
آيا همين رنگ است؟!

 

 

نوشته های شرتو رو که در مورد هرج و مرج میخوندم دیدم که بیشتر اونا حرفهای دل من هست.

واقعا چرا مملکت ما داره هر روز بیشتر از دیروز بی در و پیکر میشه؟ بر آن شدم تا لیستی از اونا

رو اینجا بیارم.

 

1-ساعات کاری  بانک ها

شنیده ها و خوانده ها و دیده ها حاکی از اون هست که تغییر ساعات کار بانک ها نه تنها

هیچ تاثیری در سبک شدن ترافیک شهر تهران نداشته بلکه باعث ازدحام بسیار جمعیت در

ساعات اولیه کار بانک ها شده. همچنین بسیاری از کارمندان بانک از این مسئله گله مند

شدند و برای رسیدن به محل کار خود در ترافیک می مونند. همه اینها به کنار، سوال اینه

چرا تغییرات در شهرهای کوچک هم اعمال شده؟ اگر این تغییر ساعات کاری بانک ها برای

حل مشکل ترافیک هست؛ آیا نیازی بود که در شهری مثل ساوه هم این تغییرات اعمال بشه؟

 

 

2- ادغام سازمان رفاه  در بهداشت!

همین چند سال پیش بود که سازمان رفاه مثل قارچ از زمین سر در آورد. حالا بعد از گذشت چند

سال این قارچ خوشمزه ای که چند نفری ازش استفاده لازم رو بردند سمی تشخیص داده شده

و باید برای سم زدایی بره توی بهداشت! خر تو خر به این میگن. یارو توی اداره سازمان بهداشت

مونده حالا باید این یکی رو هم بدیم دستش.  

 

3- سینما

آقای صفار هرندی که هر روز ادعای میکنی که فلان میکنم بهمان میکنم. به جای اینهمه حرف های

الکی یه کم حرف حساب گوش کن. برای چی باید شهر ساوه که یکی از قطب های صنعتی کشور

هست و در حدود دویست و پنجاه هزار نفر جمعیت داره  نباید یک سینما داشته باشه؟ زمانی سه

تا سینما داشتیم. اول سینما فلسطین رو خراب کردند. بعدش سینما ارشاد رو کردند سالن تئاتر.

و دو سال پیش بود که سینما هلال احمر رو تعطیل کردند.  به خدا دلم لک زده برای اینکه برم توی

سالن سینما بنشینم توی اون فصای تاریک فیلم نگا کنم.  حتی فیلم های تکراری. اون موقع هم که

سینما داشتیم، همیشه فیلم هایی روی پرده بود که تاریخ مصرفشون گذشته بود.

 

 

4- سرشماری نفوس و مسکن

این هم که از شاهکار های امسال خواهد بود و چقدر دولت میخاد روی موفق بودن این طرح مانور بده.

از همین الان میگم که این طرح 50 درصد هم واقعی نیست. چند روز پبش توی کلاس های آموزشی

ویژه کارشناسان فنی و اجرایی استان بودم. به نظر من که فاجعه است. یه مشت آدم که با پارتی بازی

اومده بودند تا بودجه های کلان رو بخور بخور کنند. فکر کردن بهش داغونم میکنه تا چه برسه که

بحواهم بنویسم.

 

5-  فاجعه ورزش!

بحث های برانکو و فدراسیون فوتبال و نامه فیفا به ایران، الدنگ بازی های دادکان و ...

همه اینها یه طرف این افتضاح وزنه برداری یه طرف. می دونید. حقمونه! این صدا و سیما

هر بار که یه دونده آمریکایی دوپینگی از آب در می اومد. تا چند روز آبذوی طرف رو می برد.

البته فقط به خاطر آمریکایی بودنش. هی صبح نا شب میگفتند که فلان دونده آمریکایی

دوپینگ کرده. فلان دوچرخه سوار هم بوده... اما نمیگن ورزشکارهای خودمون دسته جمعی

این کار رو انجام میدن.  جند وقت پیش که سه تا کشتی گیر جوان بود. حالا هم که ...

کاری به این ندارم که نقصیر ایوانف بوده یا کسی دیگر. سوال اینه چرااااااااااااااااااااااااااااا؟!

امروز صبح دلم برای مدال آوران وشوو کار ایرانی که با دست پر از مسابقات قهرمانی ستارگان

جهان بر میگشتند سوخت. توی فرودگاه هیچکی به استقبال این ورزشکارا نیومده بود.

از مردم توفع ندارم. اینکه از فدراسیون وشوو و یا سازمان تربیت بدنی کسی توی فرودگاه

نبود جای تعجب داشت. گزارشگر که با شهبازی که مدال طلا رو کسب کرده بود وقتی مصاحبه

می کرد. حرفای جالبی زد. شهبازی اومد طلا گرفت و رفت. سال بعد باز شهبازی فقط میاد طلا

میگیره و میره. همین کارا رو کردند که کاپیتان تیم ملی وشوو آقای اجاقی   و  قهرمان دیگر

وشووکار آقای جعفری که مدالهای جهانی زیادی کسب کرده بودند، گذاشتند و رفتند توی

ژاپن وشوو کار کنند.  ما مردم ایران قهرمان پروران قهرمان کُش هستیم! همین و بس!

 

7- گرانی ها

هر روز بدتر از دیروز. هر روز ار طرف مقامات مختلف اعلام میشه که فیمت ها کاهش میابد

یا اینکه کنترل میشه و ... اما مشاهده میکنیم که هیچ فرقی نمیکنه. همش چرت و پرته.

 

 

8- ماه رمضان

فقط اسمش مونده. اصل قضیه رو فراموش کردیم. هزینه ها میره بالاتر. بریز بپاش ها میره بالاتر.

اتفاقا این روزها به خانواده های نیازمند و پایین تر از حد متوسط هم فشارها بیشتر میشه. کم کاری

ها بیشتر میشه از زیر کار در رفتن ها بیشتر میشه. ریا و دو رویی بیشتر میشه. یه عده ای از این

ماه سوء استفاده میکنند. شرتو بهتر توضیح داده. دیروز زیر نویس تلویزیون رو میدیدم. هی از مزایای

روزه گرفتن می نوشت. به هر زوری شده میخان ملت رو روزه دار کنند. مگه خودتون نمی گید که روزه

فقط این نیست که برای چند ساعتی به شکم وامونده گرسنگی بدی و بعدش تا جایی که می تونی

پرش کنی و پدرش رو در بیاری. روزه اینه که دلت ، چشمت، زبونت، بدنت و ... از گناه پرهیز کنه...

 

 

9- ترافیک تهران

...!

 

و ...

 

ابن قصه سر دراز دارد. ناگفته های خیلی خیلی زیادی ماند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/06ساعت   توسط بابالنگ دراز  | 

سال 79 وقتی با داداش میرفتم پیش دانشگاهی، اون حسابی میخوند و من نه! (چرا با هم؟ 2 سال از من بزرگتر بود و بعد از اینکه در رشته برق هنرستان تحصیلکرد، در رشته کاردانی برق دانشگاه دولتی کرج قبول شد. اما بعد از دو ترم  بنا به دلایلی از جمله عدم علاقه انصراف داد و بعد از تغییر رشته اومد رشته علوم انسانی!) دوران پیش دانشگاهی رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. با 3 تا از دوستام کارمون شده بود که هر روز بعد از کلاسا بریم پلی استیشن بازی کنیم. البته هر 4 تامون هم درسمون خوب بود و همیشه نمره های بالای کلاس  در درس های مختلف رو یکی از ما میگرفتم. حواسمون به کنکور هم بودولی نه به طور جدی!حتی موقع امتحان های پایان ترم بعد از هر امتحان برای 3 4 ساعت باید در کلوب مشغول پلی استیشن اونم فقط فوتبال! اونم فقط کاپ! خلاصه 2 ماه مونده بود به کنکور که من پیش خودم فکر کردم من که امسال در کنکور نتیجه دلخواه خودم رو نمیگریم و بایستی خودم رو برای سال بعد آماده کنم. به خاطر همین بود اون دو ماه وقتم رو روی دروس عمومی گذاشتم تا خودم رو در این زمینه آزمایش کنم. تا سال بعد فقط روی دروس اختصاصی  تمرکز داشته باشم. خلاصه...

موقع امتحان های پایان ترم شد و چون اصلا حواسم به درسا نبود ریاضی 2 رو در کمال ناباوری افتادم. 7 تیر امتحان جبرانی بود. و 14 تیر ماه امتحان کنکور. پیش خودم گفتم، من که میخام سال بعد دوباره کنکور شرکت کنم ، بنابراین

 درس رو نمیرم امتحان بدم و میزارم بمونه تا سال بعد با معافیت تحصیلی دوباره در کنکور شرکت کنم. از طرفی هم اون چند روز رو به جای خوندن ریاضی دروس عمومی بخونم. عربی رو فقط دو روز خوندم. روز قبل از کنکور و صبح روز کنکور!

قبل از اون هم هیچی بلد نبودم! فقط یه کتاب عربی داشتیم  که واقعا خدا بود!میدونستم چطوری بخونم. انگار برای تستی خوندن و  زدن استعداد داشتم. اون دو ماه چه شب هایی رو داشتیم با داداش... تا ساعت های 3 4 صبح بیدار می موندیم. رایدو روشن بود و یه برنامه بود که دقیقا الان اسمش یادم نیماد. جُنگ سپیده فکر کنم. که گوینده اون هم جلیلوند بود. من بیشتر به جای اینکه درس بخونم سر به سر داداش میزاشتم و ازش تست های خفن زبان و معارف می پرسیدم! یه جوریایی تحریکش میکردم. چه شب هایی بود. من تفننی میخوندم و اون جدی.