تبليغاتX
گاه نوشت هایی برای آینده

گاه نوشت هایی برای آینده

نوشته های من درباره مسائل روزمره زندگی و جامعه و ...

با نهایت تسلیت وابراز همدردی ...اسپیرومتری چیز زیاد بدی هم نیست(خیلی تجربه داشتم)حقیقت باید گفته بشه(بودن یا نبودن مساله این نیست)...اگر مشکل مربوطه خیلی اذیت می کنه می تونم راهنمائی کنم.............در امور کفن و دفن ( پارچه ی ساتن ضد حساسیت) ..گریه کن(اورجینال).................تشخیص به هنگام لحظه ورود جناب اجل(با هماهنگی قبلی) ...اجرای کامل وصیتنامه(تقسیم اموال طبق اصل 44)(اجرای سهام عدالت) ...اما اگه زبونم !!! خواستی چند سال دیگه ؟؟؟؟؟؟؟؟دکتر خوب و اطلاعات داروئی..... ..و هر چیز در مورد ممد حیات و مفرح ذات(دم و بازدم) خواستی در خدمتم................اما اگه مثل اون فیلمه

خواستی حالت رمانتیک داشته باشه(پیشنهاد) می شه برات مثلث عشقی ساخت.... فکر کن کنارت هانیه توسلی (البته اگه بپسندی) اون طرفت هم (حالا چون توئی )آنجلیا جولی ...در حالی که به تو نگاه ملتمسانه دارن و تو لبات رو قوز کردی ..ابرو رو بالا می بری( بالاتر...خوبه)تحویلشون نمی گیری

...حالا تکون نخور ( چیک) تموم شد ..یه عکس بزرگ که نوار سیاه هم بالاش زده شده..می تونه برا سر مزار (آخ زبونم) مناسب باشه..( چقدر باید زبونم رو گاز بگیرم ..خسته شدم) ..در ضمن این شعر هم برا ... (اخ زبونم) بد نیست...

سر کوچتون نشستم.........1کیلو تخمه شکستم .....پلاک خونتون نود و هفته....منتظرت بودم یه هفته

نامه هامو پاره کردی.....درساتو بهانه کردی

لطفا بیت اخر با تکیه و تکرارخونده بشه(فارسی را پاس بداریم) لطفا گردن عقب ..جلو (نامه هامو پاره کردی ..درساتو بهانه کردی..) ..بعلت سوزناک بودن از ادامه آن ( ما مان دستمال کاغذی رو بیار.. ..خخخخخخخ) او..وه...او...وه ...... .امید م هی امیدم اگر بودی چه بودی !!! آقا تصویر نگیر... توصیه ی ایمنی=قسمت اخر نامه با موسیقی مربوط که برات ارسال شده(شرح دلاوری هاو شجاعت های امید) خونده بشه ...به جای کلمه جانبارا از امید جان استفاده بشه ...معنی اشعار ترانه چیزی تو مایه های شعر بالا...می تونین شعر بالا رو با آهنگ مربوطه هماهنگ بخونی..

حالا با هم (با احساس..چشمها لوچ بشه) جانبارا(نه ببخشید امید جان)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/16ساعت   توسط بابالنگ دراز  | 

 

من اينجا بس دلم
تنگ است ...
و هر سازي كه مي بينم، بد آهنگ است...
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي برگشت
بگذاريم...
ببينم آسمان هر كجا،
آيا همين رنگ است؟!

 

 

نوشته های شرتو رو که در مورد هرج و مرج میخوندم دیدم که بیشتر اونا حرفهای دل من هست.

واقعا چرا مملکت ما داره هر روز بیشتر از دیروز بی در و پیکر میشه؟ بر آن شدم تا لیستی از اونا

رو اینجا بیارم.

 

1-ساعات کاری  بانک ها

شنیده ها و خوانده ها و دیده ها حاکی از اون هست که تغییر ساعات کار بانک ها نه تنها

هیچ تاثیری در سبک شدن ترافیک شهر تهران نداشته بلکه باعث ازدحام بسیار جمعیت در

ساعات اولیه کار بانک ها شده. همچنین بسیاری از کارمندان بانک از این مسئله گله مند

شدند و برای رسیدن به محل کار خود در ترافیک می مونند. همه اینها به کنار، سوال اینه

چرا تغییرات در شهرهای کوچک هم اعمال شده؟ اگر این تغییر ساعات کاری بانک ها برای

حل مشکل ترافیک هست؛ آیا نیازی بود که در شهری مثل ساوه هم این تغییرات اعمال بشه؟

 

 

2- ادغام سازمان رفاه  در بهداشت!

همین چند سال پیش بود که سازمان رفاه مثل قارچ از زمین سر در آورد. حالا بعد از گذشت چند

سال این قارچ خوشمزه ای که چند نفری ازش استفاده لازم رو بردند سمی تشخیص داده شده

و باید برای سم زدایی بره توی بهداشت! خر تو خر به این میگن. یارو توی اداره سازمان بهداشت

مونده حالا باید این یکی رو هم بدیم دستش.  

 

3- سینما

آقای صفار هرندی که هر روز ادعای میکنی که فلان میکنم بهمان میکنم. به جای اینهمه حرف های

الکی یه کم حرف حساب گوش کن. برای چی باید شهر ساوه که یکی از قطب های صنعتی کشور

هست و در حدود دویست و پنجاه هزار نفر جمعیت داره  نباید یک سینما داشته باشه؟ زمانی سه

تا سینما داشتیم. اول سینما فلسطین رو خراب کردند. بعدش سینما ارشاد رو کردند سالن تئاتر.

و دو سال پیش بود که سینما هلال احمر رو تعطیل کردند.  به خدا دلم لک زده برای اینکه برم توی

سالن سینما بنشینم توی اون فصای تاریک فیلم نگا کنم.  حتی فیلم های تکراری. اون موقع هم که

سینما داشتیم، همیشه فیلم هایی روی پرده بود که تاریخ مصرفشون گذشته بود.

 

 

4- سرشماری نفوس و مسکن

این هم که از شاهکار های امسال خواهد بود و چقدر دولت میخاد روی موفق بودن این طرح مانور بده.

از همین الان میگم که این طرح 50 درصد هم واقعی نیست. چند روز پبش توی کلاس های آموزشی

ویژه کارشناسان فنی و اجرایی استان بودم. به نظر من که فاجعه است. یه مشت آدم که با پارتی بازی

اومده بودند تا بودجه های کلان رو بخور بخور کنند. فکر کردن بهش داغونم میکنه تا چه برسه که

بحواهم بنویسم.

 

5-  فاجعه ورزش!

بحث های برانکو و فدراسیون فوتبال و نامه فیفا به ایران، الدنگ بازی های دادکان و ...

همه اینها یه طرف این افتضاح وزنه برداری یه طرف. می دونید. حقمونه! این صدا و سیما

هر بار که یه دونده آمریکایی دوپینگی از آب در می اومد. تا چند روز آبذوی طرف رو می برد.

البته فقط به خاطر آمریکایی بودنش. هی صبح نا شب میگفتند که فلان دونده آمریکایی

دوپینگ کرده. فلان دوچرخه سوار هم بوده... اما نمیگن ورزشکارهای خودمون دسته جمعی

این کار رو انجام میدن.  جند وقت پیش که سه تا کشتی گیر جوان بود. حالا هم که ...

کاری به این ندارم که نقصیر ایوانف بوده یا کسی دیگر. سوال اینه چرااااااااااااااااااااااااااااا؟!

امروز صبح دلم برای مدال آوران وشوو کار ایرانی که با دست پر از مسابقات قهرمانی ستارگان

جهان بر میگشتند سوخت. توی فرودگاه هیچکی به استقبال این ورزشکارا نیومده بود.

از مردم توفع ندارم. اینکه از فدراسیون وشوو و یا سازمان تربیت بدنی کسی توی فرودگاه

نبود جای تعجب داشت. گزارشگر که با شهبازی که مدال طلا رو کسب کرده بود وقتی مصاحبه

می کرد. حرفای جالبی زد. شهبازی اومد طلا گرفت و رفت. سال بعد باز شهبازی فقط میاد طلا

میگیره و میره. همین کارا رو کردند که کاپیتان تیم ملی وشوو آقای اجاقی   و  قهرمان دیگر

وشووکار آقای جعفری که مدالهای جهانی زیادی کسب کرده بودند، گذاشتند و رفتند توی

ژاپن وشوو کار کنند.  ما مردم ایران قهرمان پروران قهرمان کُش هستیم! همین و بس!

 

7- گرانی ها

هر روز بدتر از دیروز. هر روز ار طرف مقامات مختلف اعلام میشه که فیمت ها کاهش میابد

یا اینکه کنترل میشه و ... اما مشاهده میکنیم که هیچ فرقی نمیکنه. همش چرت و پرته.

 

 

8- ماه رمضان

فقط اسمش مونده. اصل قضیه رو فراموش کردیم. هزینه ها میره بالاتر. بریز بپاش ها میره بالاتر.

اتفاقا این روزها به خانواده های نیازمند و پایین تر از حد متوسط هم فشارها بیشتر میشه. کم کاری

ها بیشتر میشه از زیر کار در رفتن ها بیشتر میشه. ریا و دو رویی بیشتر میشه. یه عده ای از این

ماه سوء استفاده میکنند. شرتو بهتر توضیح داده. دیروز زیر نویس تلویزیون رو میدیدم. هی از مزایای

روزه گرفتن می نوشت. به هر زوری شده میخان ملت رو روزه دار کنند. مگه خودتون نمی گید که روزه

فقط این نیست که برای چند ساعتی به شکم وامونده گرسنگی بدی و بعدش تا جایی که می تونی

پرش کنی و پدرش رو در بیاری. روزه اینه که دلت ، چشمت، زبونت، بدنت و ... از گناه پرهیز کنه...

 

 

9- ترافیک تهران

...!

 

و ...

 

ابن قصه سر دراز دارد. ناگفته های خیلی خیلی زیادی ماند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/06ساعت   توسط بابالنگ دراز  | 

سال 79 وقتی با داداش میرفتم پیش دانشگاهی، اون حسابی میخوند و من نه! (چرا با هم؟ 2 سال از من بزرگتر بود و بعد از اینکه در رشته برق هنرستان تحصیلکرد، در رشته کاردانی برق دانشگاه دولتی کرج قبول شد. اما بعد از دو ترم  بنا به دلایلی از جمله عدم علاقه انصراف داد و بعد از تغییر رشته اومد رشته علوم انسانی!) دوران پیش دانشگاهی رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. با 3 تا از دوستام کارمون شده بود که هر روز بعد از کلاسا بریم پلی استیشن بازی کنیم. البته هر 4 تامون هم درسمون خوب بود و همیشه نمره های بالای کلاس  در درس های مختلف رو یکی از ما میگرفتم. حواسمون به کنکور هم بودولی نه به طور جدی!حتی موقع امتحان های پایان ترم بعد از هر امتحان برای 3 4 ساعت باید در کلوب مشغول پلی استیشن اونم فقط فوتبال! اونم فقط کاپ! خلاصه 2 ماه مونده بود به کنکور که من پیش خودم فکر کردم من که امسال در کنکور نتیجه دلخواه خودم رو نمیگریم و بایستی خودم رو برای سال بعد آماده کنم. به خاطر همین بود اون دو ماه وقتم رو روی دروس عمومی گذاشتم تا خودم رو در این زمینه آزمایش کنم. تا سال بعد فقط روی دروس اختصاصی  تمرکز داشته باشم. خلاصه...

موقع امتحان های پایان ترم شد و چون اصلا حواسم به درسا نبود ریاضی 2 رو در کمال ناباوری افتادم. 7 تیر امتحان جبرانی بود. و 14 تیر ماه امتحان کنکور. پیش خودم گفتم، من که میخام سال بعد دوباره کنکور شرکت کنم ، بنابراین

 درس رو نمیرم امتحان بدم و میزارم بمونه تا سال بعد با معافیت تحصیلی دوباره در کنکور شرکت کنم. از طرفی هم اون چند روز رو به جای خوندن ریاضی دروس عمومی بخونم. عربی رو فقط دو روز خوندم. روز قبل از کنکور و صبح روز کنکور!

قبل از اون هم هیچی بلد نبودم! فقط یه کتاب عربی داشتیم  که واقعا خدا بود!میدونستم چطوری بخونم. انگار برای تستی خوندن و  زدن استعداد داشتم. اون دو ماه چه شب هایی رو داشتیم با داداش... تا ساعت های 3 4 صبح بیدار می موندیم. رایدو روشن بود و یه برنامه بود که دقیقا الان اسمش یادم نیماد. جُنگ سپیده فکر کنم. که گوینده اون هم جلیلوند بود. من بیشتر به جای اینکه درس بخونم سر به سر داداش میزاشتم و ازش تست های خفن زبان و معارف می پرسیدم! یه جوریایی تحریکش میکردم. چه شب هایی بود. من تفننی میخوندم و اون جدی.  2 3 هفته آخر هم مصادف بود با جام ملتهای 2000 اروپا توی هلند و بلژیک. من همه مسابقه ها رو میدیدم و داداش اون موقع در حال خوندن بود. میرفتم از سر تا پیاز بازی رو براش تعریف میکردم! یادش بخیر بازی ایتالیا و هلند! ایتالیا ده نفره هلند رو زد. تولدو دو تا پنالتی گرفت. من می پریدم بالا پشت بوم جایی که داداش داشت درس میخوند و بهش گزارش لحظه به لحظه میکردم. :)). تحریک میکردم که بیاد پایین با هم بازی رو نگا کنیم اما نمیومد!

بالاخره کنکور برگزار شد و وقتی دفترچه سوالهای عمومی در اختیار من قرار گرفت چون میدونستم که در دروس اختصاصی وقت بسیاری خواهم داشت. دروس عمویم رو با سرعت برق و باد زدم! یعنی فقط کافی بود روی سوال نگاه میکردم بعدش یه نقطه کوچولو توی پاسخنامه میزاشتم! (بعدا میتونستم اونا رو  سیاه کنم!) (این یه روش خیلی خوبی بود که روز قبل از کنکور به ذهنم رسید)

دروس اختصاصی رو هم به جز زیست شناسی و زمین شناسی بقیه رو الکی زدم و اومدم بیرون. میدونستم که عمومی ها رو خوب زدم. عمومی ها رو به ترتیب فارسی 94.7 ، معارف 94.7 ، زبان 84 و عربی رو 34.2 درصد زدم و رتبه عمومی هام در کشور شد 1500 . از اون طرف هم  داداش  رتبه اش شد  7 .  فرم های انتخاب رشته اومد. مردد بودم چیکار کنم. انتخاب رشته کنم یا نه؟

داداش گفت: مگه نمیخای داروسازی بخونی؟ پس انتخاب رشته نکن و بزار بمونه.خودم همین هدف رو داشتم.  اما نمیدونم چرا خر شدم. دلم میخاست منم همون سال دانشگاه دولتی قبول بشم. (چون به رشته زبان انگلیسی هم علاقه مند بودم) . داداش گفت: اگه انتخاب رشته کنی و قبول بشی و نمره ریاضی رو بهت ندن میدونی که چی میشه؟ ( نمیتونی دانشگاه ثبت نام کنی و سال بعد هم از کنکور ملی محروم) گفتم: مگه میشه قبول بشم و نمره ریاضی رو بهم ندن؟ اینا باید از خدا شونم باشه که آمار قبولی دانشگاه دولتی پیش دانشگاهی بالا بره. تازه مگه از پیش دانشگاهی ما چند نفر امسال دانشگاه روزانه دولتی قبول میشن؟ 6 7 تا! که دوتاش مایم! پیش دانشگاهی های دیگه به دانش آموزانشون میگن که فقط برای کنکور آماده بشید و نگران درساتون نباشید که از الان نمره همه اونا رو 10 بدونید!

خلاصه، اشتباه بزرگ رو مرتکب شدم و انتخاب رشته کردم و انتخاب 4 خودم قبول شدم! وقتی توی روزنامه اسم خودم رو دیدم کلی ذوق کردم! زبان انگلیسی  قم قبول شده بودم. اما چه فایده... ریاضی من رو نمره نداندن و هر چه پدرم تلاش کرد فایده ای نداشت. خودم من که میدونستم چه اشتباهی مرتکب شدم ساکت بودم. شوکه شده بودم. یعنی چی میخاد بشه؟!  دانشگاه قم به خاطر نداشتن گواهی پایان دوره پیش دانشگاهی ثبت نامم نمیکنه. حتی پا شدم رفتم صفاییه قم و اونجا همین حرف رو بهم زدند! سال بعدم که از کنکور محروم هستم! به دانشگاه آزاد هم که تا اون

موقع اصلا فکر نمیکردم و شرکت هم نکرده بودم. یعنی باید میرفتم آش خوری؟!پدرم هرچقدر با رئیس پیش دانشگاهی صحبت کرد و اینکه سرنوشت من در گرو این نمره هست اون مرد گوش نکرد و هی دم از این میزد که پیش خدا مسئول هست! پدرم خیلی ناراحت شد. خیلی دوست داشت که هر دوتا پسرش همزمان کنکور قبول بشن و اون افتخار کنه بهشون! اینکه از یه پدر بیسواد دو نفر دانشگاه دولتی قبول بشه.

یکسالی رو ول گشتم. انگیزه نداشتم.  اون سه تا دوست دیگم رتبه های خوبی نیورده بودند. یکی رفت دانشگاه آزاد و دو تا  موند برای سال بعد. آخر به این نتیجه رسیذم که برای فرار از خدمت تنها راه من اینه که برم دانشگاه آزاد. منی که تا یک سال قبل اصلا به دانشگاه آزا دفکرم نمی کردم حالا مجبور شده بودم.در رشته تجربی دانشگاه آزاد شهر خودمون فقط شیمی رو داشت و پرستاری. گفتم به جای اون ریاضی فیزیک شرکت میکنم تا کاردانی کامپیوتر قبول شم.حداقل اگه دانشگاه یه چیزی یاد نده خودم که چیزی میتونم یاد بگیرم. حوصله خوندن هم که نداشتم. لااقل باید یه رشته میزدم که هم قبول شم و هم علاقه داشته باشم. به لطف دروس عمومی و درس شیمی قبول شدم. ریاضی و فیزیک رو 4 تاشم صفر زده بودم. اما شیمی و عمومی رو اونقد خوب زده بودم که قبول شم. فکر کنم 1 هفته خوندم.

اونقدر از ریاضی زده شده بودم که در طول ترم اصلا حوصله خوندنش رو نداشتم.  به همینخاطر هر روز تنفرم از این درس بیشتر شد. هر چقدر  که توی دروس  اختصاصی موفق بودم. توی ریاضی و فیزیک برعکس. یادمه دروسی مثل سیستم عامل و شبکه رو با ورودی های دو سال جلوتر از خودم پاس کردم  و عوض اون درس ریاضی و فیزیک رو با وردوی های دو سال بعد از خودم!  قرار بود 4 ترمه تموم کنم! شش ترمه شدم! فقط به خاطر ریاضی و فیزیک! از درس زده شده بودم و بدون اینکه در کنکور کاردانی به کارشناسی شرکت کنم تصمیم گرفتم برم آش خوری. حتی کارت ورود به جلسه رو هم نرفتم بگیرم.

هر روز دارم به این فکر میکنم که  چرا رویاهای خودم رو به خاطر یه اشتباه آگاهانه خراب کردم. میدونم که اگه انتخاب رشته نکرده بودم الان دکتر داروساز شده بودم. البته شاید اون موقع اینجا نبودم. این وبلاگ رو نداشتم. و ...

اینا رو گفتم تا به کنکوری ها بگم که در انتخاب رشته خیلی حواستون رو جمع کنید. دیروز یکی از دوستان باهام تماس گرفته میگه، دفترچه های کاردانی به کارشناسی اومده. بهم میگه ایندفعه رو شرکت کن! رفتم گرفتم. متاسفانه مهندسی کامپیوتر همه شهرهای استام مرکزی اومده از فراهان و آشتیان و خمین و تفرش و اراک اما ساوه بازم نه! فقط حسابداری و آموزش ریاضی رو اورده. نمیدونم مهندسی کامپیوتر شهریار شرکت کنم یا حسابداری ساوه! 2 سال هست که دستم به کتاب نخورده.  قبول شدنش یه طرف، بعد از قبولی هم یه طرف دیگه!

کنکور سراسری هم این روزها بعضی وقتا بهم چشمک میزنه. اما دو دلم...

 

* اینروزها ذهنم فوق العاده مغشوش و شلوغ پلوغ شده ... حواس پرت شدم...موبایل رو همش اینور اونور جا میزارم.

نمی دونم چه تصمیمی بگیرم.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/20ساعت   توسط بابالنگ دراز  | 

 

 

دیشب وقتی داشتم می رفتم طرف خونه، توی عباس آباد زنی گفت الهیه

و زدم روی ترمز. انگــــار کسی به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش!

زنه جلــو سوار شد و تا توی بلــوار میرداماد حرفی نزد. اون جا بود که گفت

مرده شــو همه ی دنیا و آدم های کثـــافت ش رو ببره. گفت دل ش میخاد

که یک مـــرد پیدا بشه و  گوش تا گوش ســـرش رو ببره و راحـــت ش کنه.

من چیزی نگفتم. تعجب هم نکردم چون از ایـن جور مسافرها زیاد دیده بودم

توی بزرگـراه مـــدرس که پیچیدم گفت دو سال پیش شوهـــرش به او گفته

میخــاد بـره سفــــر و معلـوم نیست کـی برمی گرده. گفت شوهره یک لات

بی سروپا بوده و الان دو سـاله او و سه تا بچـه ش توی این جهنم بی در و

پیکر رها کرده. گفت مطمئـنه که دیگه اون عوضـــی بر نمیگرده. به ش گفتم

اگه این حرف ها رو برای این می زنه که کرایــه نده من کرایه ای نمی خوام.

گفتم ش من دارم میرم خونه و برای رضــــــای خداوند حاضرم او رو هرجا که

بخواد برسونم. گمون م میخواستم کار خوبی کرده باشم. یعنی در آن لحـظه

به حرف هایی که زده بودی فکر کرده و به خودم گفتم:عباس! حالا وقتـشه.

پرسید: گفتی واسه ی چی این کارو میکنی؟ گفتم: برای رضای خـــداوند. و

یکـــهو ریسه رفت. آن قدر بلند بلند خندید که پیشونیش خـورد به داشبـــورد

ماشین. گفتم ش فکر نمی کنم حرف خنـــده داری زده باشم. گفت اتفــــاقاً

خیلی هم خنده دار بود.گفت چطوره به اون خداوندت بگی از توی آسـمون ش

چند تا اسکناس سبز واسه ی این بیچاره بفرسته پایین. این رو که گفت دوباره

خندش گرفت...

 

 بعد جدی شد و گفت: مشکل من و سه تا توله م با بخشش صنار کرایه حل نمی شه جوون. بعد چادرش رو انداخت روی شانه ش و گفت: ببینم نمی خوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره. هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گیرم می آد. گمونم این طوری خداوندِ تو راضیِ راضی باشه. قبوله؟ توی یک فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی درباره خداوند شنیده ای؟ آینه ی کوچکی از توی کیف ش بیرون آورد و خودش رو توش برانداز کرد و گفت: یه چیزایی شنیده م اما چیز زیادی ندیده م، اما اون نسناس گمون م هیچی نشنیده باشه. منظورم شوهرمه. خیلی ها رو می شناسم که هیچی از خداوند نشنیده اند. گمون م خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده. بعد شیشه ماشین رو پایین آورد و گفت: اگه شنیده بود که واسه ی یه لقمه نون مجبور نبودم هر شب یه جا باشم. بعد بغض ش گرفت. گفت: اگه شنیده بود که مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم که دارم می رم خرید. کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب هام رو گشتم و هر چه تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دست ش. حتی پول خُردها رو هم گذاشتم توی دست ش. گفتم خیال کن خداوندِ من از توی آسمون این ها رو انداخته پایین. مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پول ها رو قاپید. از ماشین پیاده شد و زل زد توی چشمام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل از این که در رو ببنده گفت: از طرف من روی ماهِ خداوند را ببوس!

 

چند تا خیابان که رفتم حس کردم حالم هیچ خوب نیست. ربطی به قضیه ی اون زنه نداشت. حس کردم همین نزدیکی ها کسی می خواد بمیره و داره از من کمک می خواد. معلومه که کسی نمی خواست بمیره اما من به طرز بدی این حس رو داشتم. حتی بعضی وقتا صدایی هم می شنیدم. انگار از ته چاه. انگار از جایی تاریک. صدا مثل وز وز مگس یا ناله ی جیرجیرک بود. بعد که صدا کلافه م کرد. ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و پیاده شدم. خیابون زیاد روشن نبود. صدا انگار از گوشه ی پیاده رو می اومد. رفتم کنار پیاده رو و گوش هام رو تیز کردم. کنار دیوار قدم زدم و مثل کسی که پولش رو گم کرده باشه زل زدم به زمین. کمی جلوتر حفره ی کوچکی رو توی دیوار پیدا کردم. انگار صدا از توی حفره بود. روی زانو خم شدم و توی حفره رو نگاهر کردم. سوسکی رو دیدم که به پشت افتاده بود و هرچه دست و پا می زد نمی تونست برگردد. دستم رو بردم توی حفره و سوسک رو روی پاهاش برگردوندم. سوسک از توی حفره بیرون اومد و یکراست رفت به سمت سوراخی که کمی اون طرف تر بود. جایی که چندا سوسک کوچیک، کنار سوراخ، انگار منتظر مادرشون وایساده بودند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/04ساعت   توسط بابالنگ دراز  | 

بعد از اینکه مطلبی در مورد دیدار من با فردی که بر اساس گفته های وی و مدارک موجود در نزد ایشان که نشان میداد پدر مهران مدیری می باشند. دو سه هفته ای هست که ایمیل هایی از افراد مختلف دریافت می کنم که در مورد این موضوع از من توضیحات بیشتری را درخواست کردند. قصد نداشتم پاسخی به به ایمیل ها بدم اما خوب کامنتی که امروز در وبلاگم دیدم از شخصی که ظاهرا نویسنده وبلاگی مختص به آقای مهران مدیری  می باشند با این مضمون...

 

از این کمدی که بگذریم راجع به مطلب قبلیت من برات نگرانم.
آخه گویا شما روح دیدی.
عزیز من پدر مهران مدیری سال هاست عمرشو داده به شما.بعد از ببخشید شما.
همون سال همه به مدیری تسلیت گفتن توی روزنامه ها.تازه مدیری توی یکی از مصاحبه هاش گفته بود که آخرین باری که گریه کرده در غم از دست دادن پدرش بوده و مسلما پدرش مرد بزرگی بوده اما هدف شما رو از نوشتن این مطلب بی پایه و اساس نمی فهمم.واقعا انگار روح دیدی!

 

 

و

میگم وبلاگ گاه نوشت هایی برای آینده مال شماست؟
اگه آره من برای شما نگرانم.
توش نوشتی پدر مهران مدیری رو دیدی؟
روح دیدی؟
پدر مهران مدیری حدود ۶ سال پیش فوت کرده.شما کیو دیدی؟
روح؟
چرا اونو نوشتی؟

 

مرا وادار کرد تا سکوت رو بشکنم و نکاتی چند رو یادآوری کنم.

در اینکه پیرمردی که من به طور اتفاقی ملاقات کردم پدر آقای مهران مدیری بود یا خیر نمی توانم به طور یقین نظر بدم!! اما خوب با توجه به مدارکی که پیرمرد داشت و شباهت ایشان و این دانسته که آقای مهران مدیری اصالتا برای یکی از روستاهای اطراف ساوه می باشد و باز اینکه اون پیرمرد هم اصلا قصد بیان این مساله رو نداشت و بعد از کنجکاوی من مجبور شد که مختصری توضیح بدهد.

دوست عزیز ممنون از اینکه نگران بنده هستید.

اما خوب، دو تا سوال از شما دارم.

آیا کسی که از دوران طفولیت (دقت کنید از دوران طفولیت) توسط شخص بزرگواری نگهداری شده و بزرگ شده نمی تواند اون شخصی که سرپرستی وی رو بر عهده گرفته را به عنوان پدر خود خطاب قرار دهد؟!

و اینکه اگر شناسنامه شخصی صادره از تهران یا شهر ری باشد دال بر این است که آبا و اجداد آن شخص هم اهل تهران باشند؟!

اجازه بدید بیشتر از این وارد جزئیات نشم و گفته های آن پیرمرد رو بازگو نکنم چون اون بنده خدا هم هیچگاه به خودش این اجازه رو نداده و نمیده و نخواهد داد که ادعای کنه پدر آقای مهران مدیری هست چون خودش میدونه که پدر آقای مهران مدیری شخصی هست که از دوران طفولیت سرپرستی وی رو بدلیل اینکه فاقد سرپرست بود رو پذیرفته!!

 

بهر حال اگه بنده در این ماجرا به خطا رفته ام و مطالبی که شما ادعا می کنید بی پایه و اساس هست را بیان کرده ام از همین جا از آقای مدیری معذرت خواهی می کنم! روح آن مرحون هم شاد باد.

امیدوارم که شما هم این مسئله رو همین جا تموم شده بدونید و خیلی خودتون رو درگیر این موضوع نکنید.

 

پ.ن نکنه واقعا من روح دیده باشم!!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/06ساعت   توسط بابالنگ دراز  | 

بالاخره استقــــــلال به اون چیزی که حقش بود رسید و با پیروزی 4 بر 1

مقابل برق شیراز قـــهرمان لیـگ بــــرتر شد. حضور صد هزار تماشاگر در

ورزشگاه و عده زیــــــــادی که پشت دروازه های ورزشگاه ماندن از نکات

جالب بازی بود. تبریک.

اما!

از همه اینا که بگذریم . جشن قهرمانی استقلال بیشتر شبیه کمدی بود!

خیلی خنده دار بود. آنقدر خنده دار که باعث شد که گزارشگر بازی اون رو

تشبیه به کمدی کنه و تلویزیون هم از نشون دادن صحنه های اون منــصرف

بشه! حضور افراد غیرمسئول زیادی بعد از سوت پایان بازی درون زمیـــن که

باعث به وجود آمدن مشکلات زیادی شد و باعث شد که قلعه نویی چند بار

از کوره در بره و پرخاش کنه.

اون همه افراد غیر مسئول از کجا وارد زمین شده بودند؟! چـــرا موقع دادن

جام بدست منصوریان از طرف دادکان ده تا دست رفت بالا تا جام رو بگیره.

هر کسی از تماشاگر گرفته تا خبرنگار و توپ جمع کن دنبال جام می دویدند

که تا اونو به چنگ بیارند و باهاش عکس بندازند. حتی نزدیک بود جام نقره ای 

اصلا هم خوشگل نبود بره توی تماشاگرها و از ورزشگاه خارج بشه!!! : ))

جالب این بود که این مراسم از شبکه جهانی جام جم هم به طور زنده پخش

میشد حالا اگه یه خارجی ها این صحنه ها رو ببینند واقعا چه فــکری درباره

ایران و ایرانیان می کنند؟!

آخرین تصاویری که از تلویزیون پخش میشد مشخص شد که جام دست چند

تا از هواداران استقلال هستند و در حالی که جام در دست دور زمین میدوند

نوبتی جام رو در دست می گیرند و عکس میندازند : ))

 

خاک بر سر فدراسیون فوتبال با اون رئیس در پیتش! اونم از مربی تیم مـلی

که میگه ستار زارع بهرین چپ ایران و نصرتی در حد اروپاست!  و اصرار داره

که میرزاپور در همه حال بهترینه!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/01ساعت   توسط بابالنگ دراز  |