تبليغاتX
گاه نوشت هایی برای آینده

گاه نوشت هایی برای آینده

نوشته های من درباره مسائل روزمره زندگی و جامعه و ...

داروسازی. رویای بر باد رفته من!

سال 79 وقتی با داداش میرفتم پیش دانشگاهی، اون حسابی میخوند و من نه! (چرا با هم؟ 2 سال از من بزرگتر بود و بعد از اینکه در رشته برق هنرستان تحصیلکرد، در رشته کاردانی برق دانشگاه دولتی کرج قبول شد. اما بعد از دو ترم  بنا به دلایلی از جمله عدم علاقه انصراف داد و بعد از تغییر رشته اومد رشته علوم انسانی!) دوران پیش دانشگاهی رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. با 3 تا از دوستام کارمون شده بود که هر روز بعد از کلاسا بریم پلی استیشن بازی کنیم. البته هر 4 تامون هم درسمون خوب بود و همیشه نمره های بالای کلاس  در درس های مختلف رو یکی از ما میگرفتم. حواسمون به کنکور هم بودولی نه به طور جدی!حتی موقع امتحان های پایان ترم بعد از هر امتحان برای 3 4 ساعت باید در کلوب مشغول پلی استیشن اونم فقط فوتبال! اونم فقط کاپ! خلاصه 2 ماه مونده بود به کنکور که من پیش خودم فکر کردم من که امسال در کنکور نتیجه دلخواه خودم رو نمیگریم و بایستی خودم رو برای سال بعد آماده کنم. به خاطر همین بود اون دو ماه وقتم رو روی دروس عمومی گذاشتم تا خودم رو در این زمینه آزمایش کنم. تا سال بعد فقط روی دروس اختصاصی  تمرکز داشته باشم. خلاصه...

موقع امتحان های پایان ترم شد و چون اصلا حواسم به درسا نبود ریاضی 2 رو در کمال ناباوری افتادم. 7 تیر امتحان جبرانی بود. و 14 تیر ماه امتحان کنکور. پیش خودم گفتم، من که میخام سال بعد دوباره کنکور شرکت کنم ، بنابراین

 درس رو نمیرم امتحان بدم و میزارم بمونه تا سال بعد با معافیت تحصیلی دوباره در کنکور شرکت کنم. از طرفی هم اون چند روز رو به جای خوندن ریاضی دروس عمومی بخونم. عربی رو فقط دو روز خوندم. روز قبل از کنکور و صبح روز کنکور!

قبل از اون هم هیچی بلد نبودم! فقط یه کتاب عربی داشتیم  که واقعا خدا بود!میدونستم چطوری بخونم. انگار برای تستی خوندن و  زدن استعداد داشتم. اون دو ماه چه شب هایی رو داشتیم با داداش... تا ساعت های 3 4 صبح بیدار می موندیم. رایدو روشن بود و یه برنامه بود که دقیقا الان اسمش یادم نیماد. جُنگ سپیده فکر کنم. که گوینده اون هم جلیلوند بود. من بیشتر به جای اینکه درس بخونم سر به سر داداش میزاشتم و ازش تست های خفن زبان و معارف می پرسیدم! یه جوریایی تحریکش میکردم. چه شب هایی بود. من تفننی میخوندم و اون جدی.  2 3 هفته آخر هم مصادف بود با جام ملتهای 2000 اروپا توی هلند و بلژیک. من همه مسابقه ها رو میدیدم و داداش اون موقع در حال خوندن بود. میرفتم از سر تا پیاز بازی رو براش تعریف میکردم! یادش بخیر بازی ایتالیا و هلند! ایتالیا ده نفره هلند رو زد. تولدو دو تا پنالتی گرفت. من می پریدم بالا پشت بوم جایی که داداش داشت درس میخوند و بهش گزارش لحظه به لحظه میکردم. :)). تحریک میکردم که بیاد پایین با هم بازی رو نگا کنیم اما نمیومد!

بالاخره کنکور برگزار شد و وقتی دفترچه سوالهای عمومی در اختیار من قرار گرفت چون میدونستم که در دروس اختصاصی وقت بسیاری خواهم داشت. دروس عمویم رو با سرعت برق و باد زدم! یعنی فقط کافی بود روی سوال نگاه میکردم بعدش یه نقطه کوچولو توی پاسخنامه میزاشتم! (بعدا میتونستم اونا رو  سیاه کنم!) (این یه روش خیلی خوبی بود که روز قبل از کنکور به ذهنم رسید)

دروس اختصاصی رو هم به جز زیست شناسی و زمین شناسی بقیه رو الکی زدم و اومدم بیرون. میدونستم که عمومی ها رو خوب زدم. عمومی ها رو به ترتیب فارسی 94.7 ، معارف 94.7 ، زبان 84 و عربی رو 34.2 درصد زدم و رتبه عمومی هام در کشور شد 1500 . از اون طرف هم  داداش  رتبه اش شد  7 .  فرم های انتخاب رشته اومد. مردد بودم چیکار کنم. انتخاب رشته کنم یا نه؟

داداش گفت: مگه نمیخای داروسازی بخونی؟ پس انتخاب رشته نکن و بزار بمونه.خودم همین هدف رو داشتم.  اما نمیدونم چرا خر شدم. دلم میخاست منم همون سال دانشگاه دولتی قبول بشم. (چون به رشته زبان انگلیسی هم علاقه مند بودم) . داداش گفت: اگه انتخاب رشته کنی و قبول بشی و نمره ریاضی رو بهت ندن میدونی که چی میشه؟ ( نمیتونی دانشگاه ثبت نام کنی و سال بعد هم از کنکور ملی محروم) گفتم: مگه میشه قبول بشم و نمره ریاضی رو بهم ندن؟ اینا باید از خدا شونم باشه که آمار قبولی دانشگاه دولتی پیش دانشگاهی بالا بره. تازه مگه از پیش دانشگاهی ما چند نفر امسال دانشگاه روزانه دولتی قبول میشن؟ 6 7 تا! که دوتاش مایم! پیش دانشگاهی های دیگه به دانش آموزانشون میگن که فقط برای کنکور آماده بشید و نگران درساتون نباشید که از الان نمره همه اونا رو 10 بدونید!

خلاصه، اشتباه بزرگ رو مرتکب شدم و انتخاب رشته کردم و انتخاب 4 خودم قبول شدم! وقتی توی روزنامه اسم خودم رو دیدم کلی ذوق کردم! زبان انگلیسی  قم قبول شده بودم. اما چه فایده... ریاضی من رو نمره نداندن و هر چه پدرم تلاش کرد فایده ای نداشت. خودم من که میدونستم چه اشتباهی مرتکب شدم ساکت بودم. شوکه شده بودم. یعنی چی میخاد بشه؟!  دانشگاه قم به خاطر نداشتن گواهی پایان دوره پیش دانشگاهی ثبت نامم نمیکنه. حتی پا شدم رفتم صفاییه قم و اونجا همین حرف رو بهم زدند! سال بعدم که از کنکور محروم هستم! به دانشگاه آزاد هم که تا اون

موقع اصلا فکر نمیکردم و شرکت هم نکرده بودم. یعنی باید میرفتم آش خوری؟!پدرم هرچقدر با رئیس پیش دانشگاهی صحبت کرد و اینکه سرنوشت من در گرو این نمره هست اون مرد گوش نکرد و هی دم از این میزد که پیش خدا مسئول هست! پدرم خیلی ناراحت شد. خیلی دوست داشت که هر دوتا پسرش همزمان کنکور قبول بشن و اون افتخار کنه بهشون! اینکه از یه پدر بیسواد دو نفر دانشگاه دولتی قبول بشه.

یکسالی رو ول گشتم. انگیزه نداشتم.  اون سه تا دوست دیگم رتبه های خوبی نیورده بودند. یکی رفت دانشگاه آزاد و دو تا  موند برای سال بعد. آخر به این نتیجه رسیذم که برای فرار از خدمت تنها راه من اینه که برم دانشگاه آزاد. منی که تا یک سال قبل اصلا به دانشگاه آزا دفکرم نمی کردم حالا مجبور شده بودم.در رشته تجربی دانشگاه آزاد شهر خودمون فقط شیمی رو داشت و پرستاری. گفتم به جای اون ریاضی فیزیک شرکت میکنم تا کاردانی کامپیوتر قبول شم.حداقل اگه دانشگاه یه چیزی یاد نده خودم که چیزی میتونم یاد بگیرم. حوصله خوندن هم که نداشتم. لااقل باید یه رشته میزدم که هم قبول شم و هم علاقه داشته باشم. به لطف دروس عمومی و درس شیمی قبول شدم. ریاضی و فیزیک رو 4 تاشم صفر زده بودم. اما شیمی و عمومی رو اونقد خوب زده بودم که قبول شم. فکر کنم 1 هفته خوندم.

اونقدر از ریاضی زده شده بودم که در طول ترم اصلا حوصله خوندنش رو نداشتم.  به همینخاطر هر روز تنفرم از این درس بیشتر شد. هر چقدر  که توی دروس  اختصاصی موفق بودم. توی ریاضی و فیزیک برعکس. یادمه دروسی مثل سیستم عامل و شبکه رو با ورودی های دو سال جلوتر از خودم پاس کردم  و عوض اون درس ریاضی و فیزیک رو با وردوی های دو سال بعد از خودم!  قرار بود 4 ترمه تموم کنم! شش ترمه شدم! فقط به خاطر ریاضی و فیزیک! از درس زده شده بودم و بدون اینکه در کنکور کاردانی به کارشناسی شرکت کنم تصمیم گرفتم برم آش خوری. حتی کارت ورود به جلسه رو هم نرفتم بگیرم.

هر روز دارم به این فکر میکنم که  چرا رویاهای خودم رو به خاطر یه اشتباه آگاهانه خراب کردم. میدونم که اگه انتخاب رشته نکرده بودم الان دکتر داروساز شده بودم. البته شاید اون موقع اینجا نبودم. این وبلاگ رو نداشتم. و ...

اینا رو گفتم تا به کنکوری ها بگم که در انتخاب رشته خیلی حواستون رو جمع کنید. دیروز یکی از دوستان باهام تماس گرفته میگه، دفترچه های کاردانی به کارشناسی اومده. بهم میگه ایندفعه رو شرکت کن! رفتم گرفتم. متاسفانه مهندسی کامپیوتر همه شهرهای استام مرکزی اومده از فراهان و آشتیان و خمین و تفرش و اراک اما ساوه بازم نه! فقط حسابداری و آموزش ریاضی رو اورده. نمیدونم مهندسی کامپیوتر شهریار شرکت کنم یا حسابداری ساوه! 2 سال هست که دستم به کتاب نخورده.  قبول شدنش یه طرف، بعد از قبولی هم یه طرف دیگه!

کنکور سراسری هم این روزها بعضی وقتا بهم چشمک میزنه. اما دو دلم...

 

* اینروزها ذهنم فوق العاده مغشوش و شلوغ پلوغ شده ... حواس پرت شدم...موبایل رو همش اینور اونور جا میزارم.

نمی دونم چه تصمیمی بگیرم.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/20ساعت   توسط بابالنگ دراز  | 

روی ماه خداوند را ببوس

 

 

دیشب وقتی داشتم می رفتم طرف خونه، توی عباس آباد زنی گفت الهیه

و زدم روی ترمز. انگــــار کسی به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش!

زنه جلــو سوار شد و تا توی بلــوار میرداماد حرفی نزد. اون جا بود که گفت

مرده شــو همه ی دنیا و آدم های کثـــافت ش رو ببره. گفت دل ش میخاد

که یک مـــرد پیدا بشه و  گوش تا گوش ســـرش رو ببره و راحـــت ش کنه.

من چیزی نگفتم. تعجب هم نکردم چون از ایـن جور مسافرها زیاد دیده بودم

توی بزرگـراه مـــدرس که پیچیدم گفت دو سال پیش شوهـــرش به او گفته

میخــاد بـره سفــــر و معلـوم نیست کـی برمی گرده. گفت شوهره یک لات

بی سروپا بوده و الان دو سـاله او و سه تا بچـه ش توی این جهنم بی در و

پیکر رها کرده. گفت مطمئـنه که دیگه اون عوضـــی بر نمیگرده. به ش گفتم

اگه این حرف ها رو برای این می زنه که کرایــه نده من کرایه ای نمی خوام.

گفتم ش من دارم میرم خونه و برای رضــــــای خداوند حاضرم او رو هرجا که

بخواد برسونم. گمون م میخواستم کار خوبی کرده باشم. یعنی در آن لحـظه

به حرف هایی که زده بودی فکر کرده و به خودم گفتم:عباس! حالا وقتـشه.

پرسید: گفتی واسه ی چی این کارو میکنی؟ گفتم: برای رضای خـــداوند. و

یکـــهو ریسه رفت. آن قدر بلند بلند خندید که پیشونیش خـورد به داشبـــورد

ماشین. گفتم ش فکر نمی کنم حرف خنـــده داری زده باشم. گفت اتفــــاقاً

خیلی هم خنده دار بود.گفت چطوره به اون خداوندت بگی از توی آسـمون ش

چند تا اسکناس سبز واسه ی این بیچاره بفرسته پایین. این رو که گفت دوباره

خندش گرفت...

 

 بعد جدی شد و گفت: مشکل من و سه تا توله م با بخشش صنار کرایه حل نمی شه جوون. بعد چادرش رو انداخت روی شانه ش و گفت: ببینم نمی خوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره. هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گیرم می آد. گمونم این طوری خداوندِ تو راضیِ راضی باشه. قبوله؟ توی یک فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی درباره خداوند شنیده ای؟ آینه ی کوچکی از توی کیف ش بیرون آورد و خودش رو توش برانداز کرد و گفت: یه چیزایی شنیده م اما چیز زیادی ندیده م، اما اون نسناس گمون م هیچی نشنیده باشه. منظورم شوهرمه. خیلی ها رو می شناسم که هیچی از خداوند نشنیده اند. گمون م خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده. بعد شیشه ماشین رو پایین آورد و گفت: اگه شنیده بود که واسه ی یه لقمه نون مجبور نبودم هر شب یه جا باشم. بعد بغض ش گرفت. گفت: اگه شنیده بود که مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم که دارم می رم خرید. کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب هام رو گشتم و هر چه تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دست ش. حتی پول خُردها رو هم گذاشتم توی دست ش. گفتم خیال کن خداوندِ من از توی آسمون این ها رو انداخته پایین. مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پول ها رو قاپید. از ماشین پیاده شد و زل زد توی چشمام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل از این که در رو ببنده گفت: از طرف من روی ماهِ خداوند را ببوس!

 

چند تا خیابان که رفتم حس کردم حالم هیچ خوب نیست. ربطی به قضیه ی اون زنه نداشت. حس کردم همین نزدیکی ها کسی می خواد بمیره و داره از من کمک می خواد. معلومه که کسی نمی خواست بمیره اما من به طرز بدی این حس رو داشتم. حتی بعضی وقتا صدایی هم می شنیدم. انگار از ته چاه. انگار از جایی تاریک. صدا مثل وز وز مگس یا ناله ی جیرجیرک بود. بعد که صدا کلافه م کرد. ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و پیاده شدم. خیابون زیاد روشن نبود. صدا انگار از گوشه ی پیاده رو می اومد. رفتم کنار پیاده رو و گوش هام رو تیز کردم. کنار دیوار قدم زدم و مثل کسی که پولش رو گم کرده باشه زل زدم به زمین. کمی جلوتر حفره ی کوچکی رو توی دیوار پیدا کردم. انگار صدا از توی حفره بود. روی زانو خم شدم و توی حفره رو نگاهر کردم. سوسکی رو دیدم که به پشت افتاده بود و هرچه دست و پا می زد نمی تونست برگردد. دستم رو بردم توی حفره و سوسک رو روی پاهاش برگردوندم. سوسک از توی حفره بیرون اومد و یکراست رفت به سمت سوراخی که کمی اون طرف تر بود. جایی که چندا سوسک کوچیک، کنار سوراخ، انگار منتظر مادرشون وایساده بودند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/04ساعت   توسط بابالنگ دراز  |